![]() |
عذاب دنيوى قاتلين امام حسين عليه السلام
1- در كتاب: مناقب مينويسد: روايت شده كه امام حسين عليه السلام بعمر بن سعد فرمود: از جمله موضوعاتى كه چشم من به آن روشن مىشود اين است كه تو بعد از من جز اندكى از گندم عراق نخواهى خورد. عمر از باب تمسخر گفت: يا ابا- عبد اللَّه اگر گندم نباشد جو خواهد بود. ولى قضيه از همان قرار شد كه امام حسين فرموده بود: زيرا عمر بن سعد به شهر رى نرسيد و مختار او را كشت. سفيان بن عيينه از جده خود نقل ميكند كه گفت: مردى كه در موقع قتل امام حسين حاضر بود مقدارى: ورس (گياهى است شبيه بزعفران كه در كشور يمن ميرويد) همراه خود داشت. ورسى كه همراه داشت بخون تبديل شد. من آن گياه را در روز قتل امام حسين ديدم كه گويا: آتش در ميان آن بود. محمّد بن حكم از مادر خود نقل ميكند كه گفت: مردم در روز عاشورا مقدارى ورس از لشكرگاه امام حسين بتاراج بردند. هيچ زنى آن ورس را استعمال نمىكرد مگر اينكه دچار برص يعنى لك و پيسى بدن ميشد. ابن عيينه ميگويد: من دو نفر مرد از قاتلين امام حسين را درك نمودم اما يكى از آنان: فإنه طال ذكره حتى كان يلفه. و في رواية كان يحمله على عاتقه.
اما نفر دومى: نزديك مشك آب مىآمد و كليه آب آن را مىآشاميد. ولى سيراب نمىشد. علت سيراب نشدن وى اين بود: در آن حينى كه امام حسين عليه السلام آب را مقابل دهان مبارك خود برده بود و مىآشاميد آن شخص تيرى بسوى آن حضرت انداخت. امام حسين او را نفرين كرد و فرمود: خدا تو را در دنيا و آخرت سيراب نكند.
در روايت ديگرى ميگويد: مردى از قبيله كلب تيرى بطرف امام حسين انداخت كه بگوشه دهان مقدسش فرو رفت امام عليه السلام در حق او نفرين كرد و فرمود:
خدا تو را در دنيا و آخرت سيراب منمايد!! آن مرد خبيث دچار تشنگى شد و خويشتن را در فرات انداخت. وى بقدرى آب آشاميد كه بدوزخ نازل شد! 2- نيز در همان كتاب مينگارد: مردى به امام حسين گفت: تو از آب فرات نخواهى آشاميد تا اينكه از تشنگى بميرى يا بحكم امير تسليم شوى، امام عليه السلام در حق وى نفرين كرد و فرمود:
اللهم اقتله عطشا و لا تغفر له ابدا
يعنى پروردگارا! او را بوسيله عطش بميران و هرگز او را نيامرز، آن مرد بدبخت دچار عطش شد! آب مىآشاميد و فرياد ميزد: وا عطشاه! تا اينكه به جهنم نازل شد! در تاريخ طبرى مينگارد: آن شخصى كه اين سخن را به امام حسين گفت عبد اللَّه بن حصين (بضم حاء و فتح صاد) ازدى (بفتح همزه و سكون زاء) بود. در كتاب: فضائل العشره مينويسد: موقعى كه دارمى (نام شخصى بوده است) تيرى بجانب امام حسين انداخت و آن تير بزير گلوى آن مظلوم فرو رفت امام عليه السلام آن خونها را ميگرفت و بطرف آسمان مىپاشيد.
دارمى پس از اين ظلمى كه كرد دچار اين مرض شد: شكمش دائما ميسوخت و پشتش دائما يخ ميكرد. هميشه ميبايستى در جلو او بادبزن و يخ در پشت وى حرارت و آتش باشد. دائما فرياد ميزد: آبم بدهيد. يك مشت آب را مىآشاميد و باز هم ميگفت: آب بمن برسانيد! عطش مرا هلاك كرد! بقدرى آب آشاميد كه شكمش تركيد و بجهنم نازل شد! ابن بطه در كتاب: ابانه و ابن جرير در تاريخ خود مينگارند: ابن جوزه (در آن وقتى كه امام حسين و يارانش در اطراف خيمه آتش افروخته بودند) فرياد زد و گفت: يا حسين! مژده باد تو را كه قبل از آخرت دچار آتش گرديدى! امام حسين به او فرمود: واى بر تو! بمن اين سخن را ميگوئى! گفت: آرى. امام فرمود: من داراى پروردگارى مهربان و شفاعت پيامبرى كه امرش اطاعت مىشود ميباشم.
سپس امام حسين در حق او نفرين كرد و فرمود:
اللهم ان كان عندك كاذبا فجره الى النار
يعنى پروردگارا! اگر اين مرد نزد تو دروغگو است او را دچار آتش بفرما! چندان طولى نكشيد كه وى عنان اسب خود را برگردانيد. اسب او رميد و وى را در حالى پرتاب كرد كه يك پاى او در حلقه ركاب ماند. اسب وى رو بفرار نهاد و سر او را به هر سنگ و درختى ميزد تا اينكه بدوزخ نازل شد. بنا بروايت ديگرى در همان خندقى سقوط كرد كه آتش در آن افروخته بودند و امام حسين عليه السلام براى اين موضوع سجده شكر بجاى آورد.
در تاريخ طبرى مينگارد: در فصل زمستان از دستهاى ابجر بن كعب آب ترشح ميكرد و در فصل تابستان نظير دو چوب خشك ميشدند. بنا بروايتى در فصل زمستان خون از دستهايش ميچكيد. اين مرد خبيث لباسهاى امام حسين را بتاراج برده بود. روايت شده: عمامه مبارك امام حسين را جابر بن زيد ازدى (بفتح همزه و سكون زاء) بغارت برد. وقتى آن را بسر خويشتن بست فورا ديوانه شد! لباس امام حسين را جعوبة بن حويه حضرمى ربود. هنگامى كه آن را پوشيد فورا رنگ صورتش ديگرگون شد و موى سرش ريخت و بدنش لك و پيس گرديد.
شلوار فوقانى آن حضرت را بحير بن عمرو جرمى غارت كرد. هنگامى كه آن را پوشيد فورا زمين گير شد! 3- نيز در كتاب سابق الذكر مينويسد: مردى از قبيله كنده كه او را مالك بن يسر ميگفتند در آن موقعى كه امام حسين از كثرت زخم و جراحات ضعيف شده بود نزد آن بزرگوار آمد و با شمشير ضربتى بسر مقدس آن حضرت زد. آن موقع امام حسين يك كلاه خز بسر مبارك خود نهاده بود.
امام عليه السلام وى را نفرين كرد و فرمود: اميدوارم با داشتن اين كلاه غذائى نخورى و آبى نياشامى. خدا تو را با ظالمين محشور فرمايد: وقتى آن كلاه از سر مبارك امام عليه السلام افتاد مالك بن يسر آن را برگرفت و نزد زوجه خود آورد.
زوجهاش به وى گفت: كلاه امام حسين را داخل خانه من ميكنى!؟ هرگز سر من و تو در يك متكا نهاده نخواهد شد. وى همچنين فقير و بىنوا بود تا هلاك شد. در احاديث ابن حاشر مينگارد: مردى نزد ما بود كه به امام حسين خروج كرده بود. او يك شتر و مقدارى زعفران از اموال امام حسين بغارت آورد.
هر وقت آن زعفران را ميسائيدند به آتش مبدل ميشد. زن او از آن زعفران بدست خود ماليد و فورا لك و پيس شد! وقتى آن شتر را نحر كردند و از گوشت آن با چاقو مىبريدند مبدل به آتش ميگرديد. هنگامى كه گوشت آن شتر را قطعه قطعه نمودند آتش از آن خارج ميشد. موقعى كه گوشت آن را طبخ نمودند از وسط ديگ آتش فوران ميكرد و ميجوشيد و ... روايت شده كه امام حسين دعا كرد و فرمود: پروردگارا! ما اهل بيت پيغمبر تو و ذريه و خويشاوندان آن بزرگوار ميباشيم، نابود كن آن كسى را كه در حق ما ظلم ميكند و حق ما را غصب مينمايد، زيرا تو شنونده و نزديك هستى.
محمّد بن اشعث به آن حضرت گفت: چه قرابتى بين تو و حضرت محمّد است؟ امام حسين اين آيه را خواند كه ميفرمايد: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً الى آخره. سپس امام عليه السلام در حق او نفرين كرد و فرمود: بار خدايا! در اين روز يك ذلت و خوارى فورى دچار اين مرد بكن كه من مشاهده نمايم. ابن اشعث براى قضاى حاجت رفت و عقرب ذكر او را بنحوى زد كه سقوط كرد و همچنان استغاثه مينمود و در ميان غائط خود مىغلطيد! دائى قرة بن اعين ميگويد: من نزد ابو رجاء عطاردى بودم كه ميگفت: نام اهل بيت پيامبر خدا را جز به خير نبريد. در آن اثناء مردى از آن افرادى كه در كربلا حضور داشت وارد شد و به امام حسين دشنام و ناسزا گفت. ناگاه خداى توانا دو تير شهاب فرستاد و چشمان وى كور گرديدند.
وقتى از علت كور شدن عبد اللَّه بن رباح قاضى جويا شدند گفت: من از آن افرادى بودم كه در كربلا حاضر (و جزء لشكر ابن سعد) بودم! ولى با امام حسين قتال ننمودم. يكوقت خواب بودم شخص هولناكى را ديدم كه بمن گفت: پيغمبر خدا را اجابت كن! گفتم: من اين طاقت را ندارم. او مرا كشانيد و نزد پيامبر خدا برد. من پيغمبر خدا را ديدم كه محزون و بدستش حربهاى بود. يك سفره چرمى جلو آن بزرگوار گسترده بود. ملكى در جلو آن بزرگوار ايستاده بود كه شمشيرى از آتش در دست داشت، آن ملك گردن قاتلين امام حسين را ميزد و اجسادشان را ميسوزانيد. دوباره آنان زنده ميشدند و آن ملك نيز ايشان را ميسوزانيد. اين عمل همچنان ادامه داشت.
من گفتم: السلام عليك يا رسول اللَّه! بخدا قسم من (در روز عاشورا) شمشيرى (بحسين و يارانش) نزدهام و نيزهاى بكار نبردهام و تيرى نينداختهام. پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: آيا نه چنين است كه تو بسياهى لشكر ابن زياد افزودهاى؟ سپس آن بزرگوار از خون آن طشتى كه در حضورش بود گرفت و بجاى سرمه بچشم من كشيد و چشمانم فورا سوختند. هنگامى كه بيدار شدم يافتم كه كور شدهام. در كتاب: كنز المذكرين از شعبى نقل ميكند كه گفت: من مردى را ديدم كه پردههاى كعبه را گرفته بود و ميگفت:
اللهم اغفر لى، و لا اراك تغفر لي.
يعنى بار خدايا مرا بيامرز، گرچه مرا نخواهى آمرزيد. وقتى من از گناه وى جويا شدم گفت: من از آن افرادى بودم كه بر سر حسين موكل بوديم و تعداد پنجاه مرد با من بودند. من ابر سفيدى از نور ديدم كه از آسمان نزد خيمه ما نازل شد و گروه كثيرى در اطراف آن اجتماع كرده بودند. حضرت: آدم، نوح، ابراهيم، موسى و عيسى عليهم السلام هم در ميان آن جمعيت بودند.
سپس ابر سفيد ديگرى نازل شد كه پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و جبرئيل و ميكائيل و ملك الموت در ميان آن بودند. پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله گريه كرد و آن افراد نيز گريان شدند. ملك الموت آمد و چهل و نه نفر از ما را قبض روح نمود. وقتى ملك الموت متوجه من شد من بر سر پاى خود برخاستم و گفتم: يا رسول اللَّه الامان! الامان! بخدا قسم من در قتل حسين مداخله نكردم و راضى هم نبودم. آن بزرگوار فرمود:
واى بر تو! آيا نه چنين است كه تو ناظر آن جنايات بودى؟ گفتم: چرا. رسول خدا به ملك الموت فرمود: وى را قبض روح مكن. زيرا يك روزى خواهد مرد. وقتى ملك- الموت مرا رها كرد متوجه كعبه شدم و از گناهان خود توبه ميكنم. نطنزى در كتاب: خصائص مينويسد: هنگامى كه سر امام حسين عليه السلام را وارد قنسرين كردند و راهبى از صومعه خود متوجه سر مقدس آن حضرت شد ديد نورى از دهان مبارك امام حسين خارج ميشد و بطرف آسمان صعود ميكرد.
آن راهب مبلغ ده هزار (000، 10) درهم آورد و سر حسين شهيد را از آنان گرفت و داخل صومعه خويش نمود. راهب صدائى شنيد ولى صاحب آن صدا را نديد آن گوينده براهب ميگفت: خوشا بحال تو! و خوشا بحال آن كسى كه از حرمت اين حسين آگاه شد.
راهب سر خود را بلند كرد و گفت: پروردگارا! تو را بحق عيسى قسم ميدهم كه اين سر را مأمور كنى با من تكلم نمايد. آن سر تكلم كرد و گفت: اى راهب! چه منظورى دارى؟ راهب گفت: تو كيستى؟ فرمود:
انا بن محمّد المصطفى، و انا بن على المرتضى. و انا بن فاطمة الزهراء، انا المقتول بكربلاء، انا المظلوم، انا العطشان!
بعدا آن سر مقدس ساكت شد. راهب صورت به صورت امام حسين نهاد و گفت: صورتم را از صورت تو بر نخواهم داشت تا اينكه بگوئى: من روز قيامت شفيع تو خواهم بود. آن سر مقدس بسخن آمد و فرمود: بدين جدم محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله باز گرد.
راهب گفت:
اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمدا رسول اللَّه.
امام حسين قبول كرد كه شفيع وى شود. هنگامى كه صبح شد موكلين آن سر مبارك را با درهمها از آن راهب گرفتند. وقتى به وادى رسيدند ديدند آن درهمها بسنگ تبديل شدهاند! در روايتى از ابن عباس روايت ميكند كه گفت: ام كلثوم به دربان ابن زياد گفت: واى بر تو! اين هزار درهم را بگير و سر مبارك امام حسين را در جلو ما ببر و ما را سوار شتران در عقب مردم قرار بده، تا مردم از نظر كردن ما منصرف و متوجه سر بريده امام حسين شوند.
آن دربان پولها را گرفت و سر مقدس امام حسين را جلوتر برد. وقتى صبح شد و آن دربان بپولها نگاه كرد ديد خدا همه آنها را بسنگ تبديل نموده است! در يكطرف آنها نوشته شده بود:
وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ و بر طرف ديگر آنها نوشته بود:
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ ابو مخنف از شعبى نقل ميكند كه گفت: هنگامى كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را در كوفه در محل صرافها بدار زدند آن سر مقدس تنحنح كرد و سوره كهف را تلاوت كرد، تا آنجا كه ميفرمايد: إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ الى آخره. در روايت ديگرى مينگارد: هنگامى كه سر مقدس امام حسين را بر فراز درخت زدند شنيدند كه ميفرمود: وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا الى آخره نيز در دمشق صوت آن حضرت را شنيدند ميفرمود:
لا قوة الا باللَّه
نيز شنيده شد كه ميفرمود:
أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ الى آخره. زيد بن ارقم ميگفت: يا ابن رسول اللَّه! تعجب سر بريده تو از همه بيشتر است. در كتاب: ابن بطه و ترمذى و خصائص و نطنزى از عمارة بن عمير نقل ميكنند كه گفت: وقتى سر ابن زياد ملعون و سر اصحابش را نزد مسجد آوردند و من نزد آن سرها رفتم ميشنيدم مردم ميگفتند: آمد! آمد! ناگاه ديدم مارى آمد و در ميان آن سرها گردش كرد و داخل سوراخ بينى ابن زياد شد و از سوراخ ديگر بينى وى خارج گرديد. سپس آنان گفتند:
آمد! آمد! آن مار اين عمل را سه مرتبه انجام داد. ابو مخنف در روايت ديگرى ميگويد: موقعى كه سر مبارك امام حسين را نزد يزيد پليد آوردند يك بوى خوشى از آن سر مقدس استشمام مىشد كه از هر بوئى بهتر بود. وقتى آن شترى كه سر امام به پشت آن حمل ميشد نحر گرديد گوشت آن از صبر (عصاره يكنوع گياهى است) تلختر بود.
هنگامى كه امام حسين شهيد شد آن زعفران يمنى بخون مبدل شد و آفتاب تا سه هفته گرفت. هيچ سنگى در زمين نبود مگر اينكه زير آن خون يافت ميشد جنيان تا يك سال روى قبر پيامبر خدا براى امام حسين عليه السلام نوحه و گريه و زارى ميكردند.
4- در كتاب: مناقب (همان روايتى را نقل ميكند كه در اوايل بخش- 39- گذشت و اين شعر را مينگارد: (أ ترجو امة قتلت حسينا الى آخره) مؤلف گويد: سيد بن طاوس و ابن شهر آشوب از عبد اللَّه بن رباح قاضى نقل ميكنند كه گفت: من شخص كورى را ديدم كه در موقع قتل امام حسين حضور داشته بود. وقتى از علت كور شدن وى جويا شدند گفت: من دهمين نفرى بودم كه در وقت قتل حسين حضور داشتم. ولى من نيزهاى بكار نبردم و شمشيرى نزدم و تيرى نينداختم.
هنگامى كه امام حسين شهيد شد من بسوى خانه خود مراجعت نمودم و پس از اينكه نماز عشاء را خواندم خوابيدم، در عالم خواب شخصى نزد من آمد و گفت:
پيغمبر خدا را اجابت كن! گفتم: من كارى با پيامبر خدا ندارم! او يقه مرا گرفت و بطرف آن حضرت كشانيد.
ناگاه ديدم پيامبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله در ميان صحرا نشسته و آستينهاى خود را بالا زده و حربهاى بدست گرفته و ملكى در حضور آن حضرت ايستاده است كه شمشيرى از آتش بدست دارد و آن نه نفر ياران مرا ميكشد. هر ضربتى كه ميزد آتشى بجان آنان مىافروخت من نزديك پيامبر خدا رفتم و بر روى دو زانوى خود نشستم و گفتم:
السلام عليك يا رسول اللَّه پيغمبر اعظم اسلام جواب مرا نفرمود. پس از اينكه مدتى طولانى مكث كرد سر مقدس خود را بلند نمود و بمن فرمود: اى دشمن خدا! تو نسبت بمن هتك حرمت كردى، عترت مرا بقتل رساندى، حق مرا مراعات نكردى، هر عملى كه خواستى انجام دادى! گفتم: يا رسول اللَّه! من شمشيرى نزدهام، نيزهاى بكار نبردهام، تيرى نينداختهام. فرمود: راست ميگوئى، ولى آيا نه چنين است كه بر سياهى لشكر دشمن ما افزودهاى. نزديك من بيا! وقتى نزديك آن بزرگوار رفتم ديدم يك طشت پر از خون در جلو آن حضرت بود. رسول اعظم صلّى اللَّه عليه و آله بمن فرمود: اين خون فرزندم حسين است. پيغمبر خدا از آن خون بچشم من كشيد. از هنگامى كه بيدار شدم تاكنون چيزى را نمىبينم. ابو الفرج در كتاب: مقاتل از قاسم بن اصبغ نباته نقل ميكند كه گفت:
من مردى از قبيله: بنى ابان بن دارم را ديدم كه صورتش سياه شده بود، من او را قبلا با صورتى كاملا سفيد ديده بودم. من به وى گفتم: من تو را نمىشناسم. گفت:
من نوجوانى را كشتم كه موى ريش وى نروئيده بود و با حسين بود و اثر سجده در پيشانى او مشاهده ميشد. از آن شبى كه وى را كشتهام همه شب بخوابم مىآيد و يقهام را ميگيرد و مرا بطرف جهنم ميبرد. مرا در جهنم پرتاب ميكند. من صيحهاى ميزنم كه كليه افراد اين قبيله آن را مىشنوند.
راوى ميگويد: آن جوان شهيد قمر بنى هاشم عليه السلام بود.
6- در كتاب: امالى شيخ از عموى محمّد بن سليمان نقل ميكند كه گفت:
در زمان حجاج كه ما از زيارت امام حسين خائف بوديم من با چند نفر از آشنايان بطور مخفيانه متوجه كربلا شديم. در كربلا مكانى نبود كه ما سكنا بگيريم ما يك آلونك در كنار فرات ساختيم.
در آن حينى كه ما ميان آن بوديم ناگاه مرد غريبى آمد و گفت: من مسافرم، ميخواهم امشب با شما در ميان اين آلونك باشم؟ ما پذيرفتيم و گفتيم: شخص غريبى است كه چارهاى ندارد.
وقتى آفتاب غروب كرد و تاريكى شب جهان را فرا گرفت ما مشعل نفتى خود را روشن كرديم. سپس نشستيم و در باره جريان شهادت و مصيبت امام حسين و آن افرادى كه آن حضرت را دوست داشتند گفتگو كرديم. ما گفتيم: احدى از قاتلين امام حسين باقى نماند مگر اينكه خدا بدن او را دچار بلائى كرد! آن مرد غريب گفت: من از آن گروهى هستم كه امام حسين را كشتند.
بخدا قسم كه هيچ گونه ناراحتى دچار من نشده، اى گروه! بخدا قسم كه شما دروغ ميگوئيد. ما چيزى به او نگفتيم، تا اينكه روشنائى مشعل ما ضعيف شد. آن مرد برخاست تا فتيله مشعل را با انگشت خود درست كند. ناگاه كف دستش آتش گرفت. او برخاست و بطرف فرات فرار كرد و خويشتن را در آب فرات انداخت و از آب فرات استغاثه نمود.
بخدا قسم ما ميديديم او سر خود را زير آب ميكرد و آتش همچنان روى آب بود. هنگامى كه سر خود را از آب خارج ميكرد آتش به سرش سرايت مينمود و او را زير آب ميكرد. وقتى سر خود را از آب خارج ميكرد نيز آتش بسوى او حملهور ميشد. وضع وى همچنان بود تا هلاك شد! 7- در كتاب: ثواب الاعمال نظير روايت ششم را از يعقوب بن سليمان نقل ميكند. و ...
8- نيز در كتاب سابق الذكر (داستان آن مار و سر ابن زياد را نقل ميكند كه در ذيل روايت سوم ترجمه شد). 9- نيز در كتاب: ثواب الاعمال از امام جعفر صادق عليه السلام روايت ميكند كه فرمود: آل ابو سفيان امام حسين را شهيد كردند و خدا مقام سلطنت را از آنان گرفت. هشام زيد بن على را كشت و خدا مقام سلطنت را از وى گرفت. 10- در كتاب: كامل الزياره از سليمان روايت مىكند كه گفت: هيچ ملكى در آسمانها نبود مگر اينكه بر پيغمبر نازل شد و در باره عزاى حسين به آن حضرت تعزيت گفت و آن بزرگوار را از آن ثوابى كه خدا برايش مهيا كرده است آگاه نمود و از آن تربتى كه امام حسين روى آن افتاد و ذبح و مقتول و متروك شد براى آن حضرت آورد.
پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله در حق كشندگان امام حسين نفرين كرد و فرمود:
بار خدايا! واگذار كسى را كه حسين را واگذار ميكند، بكش آن كسى را كه حسين را مىكشد، ذبح كن كسى را كه حسين را ذبح مىكند و او را از مطلوب خود بهرهمند مفرما! عبد الرحمن ميگويد: بخدا قسم يزيد ملعون بعد از قتل امام حسين بتعجيل دچار عقوبت شد و بهرهاى از دنيا نبرد. او به ناگهانى مؤاخذه شد و در حالى كه مست بود بدنش تغيير كرد و گويا: قار «1» به بدنش ماليده شده بود بدرك اسفل رفت.
يزيد با تأسف بدوزخ رفت و احدى از آن افرادى كه راجع بقتل امام حسين تابع يزيد بودند يا با حسين كارزار كردند باقى نماند مگر اينكه دچار جنون يا جذام (مرض خوره) يا لك و پيس شدن بدن گرديدند و اين امراض به ارث به نسل آنان رسيد. 11- مؤلف گويد: در بعضى از كتب مناقب كه معتبر است از دربان ابن زياد نقل ميكند كه گفت: من بدنبال ابن زياد ملعون داخل قصر شدم. ناگاه ديدم آتشى افروخته شد و صورت و آستين آن لعين را فرا گرفت. او بمن گفت: اين آتش را ديدى!؟ گفتم: آرى. سپس مرا مأمور كرد كه اين موضوع را فاش نكنم.
نيز عبد الملك ميگويد: يك روز حجاج گفت: هر كسى دچار بلائى شده برخيزد تا ما به او عطائى بكنيم مردى برخاست و گفت: بمن عطائى بده. حجاج گفت: تو چه بلائى دارى؟ گفت: من امام حسين را كشتهام. حجاج گفت: چگونه حسين را كشتى؟ گفت: او را بنحو مخصوصى هدف نيزه قرار دادم و بدنش را با شمشير بطرز مخصوصى پاره پاره كردم و احدى را در كشتن امام حسين با خودم شريك نكردم. حجاج گفت: آيا نه چنين است كه تو و حسين در يك مكان جمع نخواهيد شد؟ حجاج به آن مرد گفت: خارج شو! وى خارج شد- حجاج به وى غذا داد ولى چيزى به او عطا نكرد. نيز از جميل بن مره نقل ميكند كه گفت: در آن روزى كه امام حسين شهيد شد لشكر كفر يك شتر از ياران آن حضرت بغارت بردند وقتى آن شتر را كشتند و گوشت آن را پختند آن گوشت نظير حنظل تلخ شد و نتوانستند از آن استفاده نمايند.
12- نيز داستان (زعفران يمنى را كه قبل از اين ترجمه شد شرح ميدهد) نيز در همان كتاب از فتح بن شخرف عابد نقل ميكند كه گفت: من همه روزه نان براى گنجشكها خورد ميكردم و آنها ميخوردند. اما وقتى روز عاشورا فرا ميرسيد و من براى آنها نان خورد ميكردم نميخوردند. من دريافتم كه آن پرندگان بعلت شهادت امام حسين نان نميخوردند. و ... روايت شده: مردى كه دست و پا نداشت و كور بود مىگفت: پروردگارا! مرا از آتش نجات بده! بوى گفته شد: تو (بعلت اينكه دست و پا ندارى) عقوبتى نخواهى داشت. با اين حال باز هم دعا ميكنى از آتش نجات پيدا كنى!؟
او گفت: من در كربلاء با آن افرادى بودم كه امام حسين را كشتند.
موقعى كه امام حسين شهيد شد و مردم لباسهاى او را بتاراج بردند من يك شلوار و بند شلوار نيكوئى بپاى آن حضرت ديدم. تصميم گرفتم: بند شلوار آن بزرگوار را غارت كنم. ناگاه ديدم آن حضرت دست راست خود را بلند كرد و روى آن بند شلوار نهاد، چون من نتوانستم دست آن مظلوم را رد كنم لذا آن را قطع كردم و در نظر گرفتم آن بند شلوار را باز كنم. ناگاه ديدم دست چپ خود را روى آن نهاد. من نيز دست چپ وى را قطع نمودم. سپس تصميم گرفتم: آن بند شلوار را از شلوار سرقت كنم، ناگاه صداى زلزلهاى شنيدم و خائف شدم و آن را واگذار كردم.
خدا خواب را بر من مسلط نمود و در ميان گشتگان خوابيدم. در عالم خواب ديدم: گويا: حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در حالى آمد كه حضرت على و فاطمه عليهما السلام با آن بزرگوار بودند. آنان سر مقدس امام حسين را برداشتند و فاطمه اطهر آن را بوسيد و فرمود:
يا ولدى قتلوك، قتلهم اللَّه!
يعنى اى پسر عزيزم ترا كشتند، خدا آنان را بكشد! چه كسى اين عمل را با تو انجام داده است؟ امام حسين ميفرمود: شمر مرا شهيد نموده است. و اين شخصى كه خواب است دستهاى مرا قطع كرده است. و بمن اشاره كرد. زهراى اطهر به من فرمود: خدا دستهاى تو را قطع كند و چشم تو را كور نمايد و تو را داخل جهنم كند.
من در حالى بيدار شدم كه چيزى را نميبينم و دست و پاهاى من سقوط كردهاند تنها نفرينى كه از حضرت زهراء باقى مانده اين است كه داخل جهنم گردم. مؤلف گويد: نعمانى در كتاب: تسلى از امام جعفر صادق عليه السلام روايت ميكند كه فرمود: موقعى كه وقت جان دادن شخص كافر ميرسد پيغمبر خدا و على مرتضى و جبرئيل و ملك الموت عليهم السلام نزد او مىآيند. امير المؤمنين على نزديك وى ميرود و ميگويد: يا رسول اللَّه! اين شخص بغض ما اهل بيت را دارد، تو نيز بغض او را داشته باش.
پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله بجبرئيل ميفرمايد: اين شخص بغض خدا و رسول او و اهل بيت وى را دارد، تو نيز بغض وى را داشته باش و با او بخشونت رفتار كن!
ملك الموت نزديك او ميرود و ميگويد: اى بنده خدا! آيا برات آزادى خود را از آتش جهنم گرفتهاى؟ آيا امان نامه برائت خود را از دوزخ گرفتهاى؟ آيا در دنيا بعصمت كبرا (يعنى ولايت و محبت محمّد و آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله) چنگ زدهاى؟ ميگويد:
كدام عصمت كبرا؟ ميگويد: ولايت و دوستى على بن ابى طالب. آن شخص كافر ميگويد: من آن را نميشناسم و به آن معتقد نيستم. جبرئيل ميگويد: اى دشمن خدا! تو معتقد به آن نيستى!؟ اى دشمن خدا مژده باد ترا بسخط و عذاب دوزخ خدا، آنچه را كه به آن توجه داشتى فوت شد. و آنچه كه از آن خائف بودى دچار تو شد.
سپس او را با خشونت و سختى قبض روح ميكند و تعداد صد شيطان را بروج وى موكل مينمايد تا آب دهان بصورتش بيندازند و از بوى بد او متأذى و ناراحت شود. وقتى او را در قبر ميگذارند يكى از درهاى جهنم برويش باز مىشود و از شعله جهنم داخل قبر او خواهد شد.
سپس روح او را بسوى كوههاى برهوت مىبرند. و در آنجا از سنخ غضبشدگان خواهد بود تا قائم ما اهل بيت قيام نمايد. بعدا خدا او را مبعوث ميكند و گردنش را ميزند. همين است معناى اين آيه شريفه كه ميفرمايد:
رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ «1» بخدا قسم عمر بن سعد پس از اينكه كشته شده بود بصورت بوزينهاى آورده شد كه زنجير بگردن داشت. وى اهل خانه را مىشناخت ولى اهل خانه او را نمىشناختند. بخدا قسم چند روزى بيش نخواهد گذشت كه دشمنان ما مسخ يعنى از صورت انسان خارج خواهند شد. حتى مردى از آنان بصورت بوزينه يا خوك خواهد آمد و بعدا دچار عذابى سخت و داخل جهنم كه بد جايگاهى است خواهند شد. 14- در كتاب امالى شيخ از معاوية بن وهب روايت ميكند كه گفته: من در حضور امام جعفر صادق عليه السلام نشسته بودم كه پير مردى با كمر خميده بحضور آن حضرت مشرف شد و گفت: السلام عليك و رحمت اللَّه.
امام صادق فرمود:
عليك السلام و رحمت اللَّه
. اى پيرمرد نزديك من بيا. وقتى نزد آن حضرت آمد دست آن بزرگوار را بوسيد و گريان شد حضرت صادق به او فرمود: اى پيرمرد چه چيزى تو را گريان كرد؟ گفت:
يا ابن رسول اللَّه! من مدت صد سال است كه به اميد شما هستم ميگويم:
در اين سال، در اين ماه، در اين روز (شما خروج خواهيد كرد) ولى اثرى از آن معلوم نيست. شما مرا ملامت ميكنيد كه چرا گريه ميكنم! امام جعفر صادق گريان شد و فرمود: اى پيرمرد! اگر آرزوى تو بتأخير بيفتد با ما خواهى بود و اگر در باره آن تعجيل شود روز قيامت با عترت رسول خدا خواهى بود. پيرمرد گفت: هر چه بعد از اين از من فوت شود باكى نخواهم داشت. حضرت صادق عليه السلام فرمود: اى پيرمرد پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:
انى تارك فيكم الثقلين، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا: كتاب اللَّه المنزل و عترتى: اهل بيتى.
يعنى من دو چيز پر بهاء را در ميان شما ميگذارم كه اگر به آنها متمسك و متوسل شويد هرگز گمراه نخواهيد شد! آن دو چيز عبارتند از: قرآن خدا كه نازل شده و عترت من كه اهل بيت من ميباشند. اى پيرمرد تو ميائى و در روز قيامت با ما خواهى بود.
سپس امام صادق عليه السلام فرمود: اى پيرمرد گمان ميكنم كه اهل كوفه باشى؟
گفت: نه. فرمود: پس اهل كجائى؟ گفت: فدايت شوم از اطراف كوفه ميباشم.
فرمود: تا قبر جد مظلومم امام حسين چقدر فاصله دارى، گفت: نزديك هستم
فرمود: چقدر بزيارت قبر امام حسين ميروى؟ گفت: من زياد آن حضرت را زيارت ميكنم. حضرت صادق عليه السلام فرمود: خون امام حسين يك خونى است كه خدا آن را مطالبه خواهد كرد. هيچ مصيبتى مثل مصيبت حسين دچار فرزندان فاطمه نشده و نخواهد شد. امام حسين با هفده نفر از اهل بيت خود در حالى شهيد شدند كه براى خدا نصيحت و صبر كردند. خدا هم بهترين جزاء صابرين را به آنان عطا كرد.
هنگامى كه روز قيامت فرا رسد پيامبر خدا با امام حسين در حالى ميايند كه دستش بالاى سرش خواهد بود و خون ميچكد. آن حضرت ميفرمايد: پروردگارا از امت من جويا شو: براى چه پسر مرا كشتهاند؟
حضرت صادق عليه السلام فرمود: هر جزع و گريهاى مكروه است غير از جزع و گريه از براى امام حسين. 15- مؤلف گويد: در بعضى تأليفات علماء ما شيعيان از بعضى از صحابه نقل ميكند كه گفت: پيغمبر اعظم اسلام را ديدم كه لعاب دهان امام حسين را نظير شكر مىمكيد و ميفرمود:
حسين منى و انا من حسين. احب اللَّه من احب حسينا، و ابغض اللَّه من ابغض حسينا، حسين سبط من الاسباط، لعن اللَّه قاتله.
يعنى حسين از من و من از حسينم. خدا آن كسى را دوست بدارد كه حسين را دوست داشته باشد. خدا بغض آن كسى را داشته باشد كه بغض حسين را دارد.
حسين يكى از سبطها است خدا قاتل حسين را لعنت كند! پس از اين جريان جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمّد! خدا براى شهيد شدن يحيى بن زكريا تعداد هفتاد هزار نفر از منافقين بنى اسرائيل را كشت. بزودى خدا براى شهيد شدن پسر دختر تو يعنى حسين تعداد دو برابر آن را از متجاوزين اين امت خواهد كشت. جاى قاتل حسين در تابوتى از آتش است و بقدر نصف عذاب اهل جهنم دچار او خواهد شد.
دست و پاى قاتل حسين بوسيله زنجيرهاى آتشين جهنم بسته خواهد شد و او با سر خود در دوزخ آويزان مىشود. يك بوى بدى از او ميوزد كه اهل جهنم از آن معذب و ناراحت خواهند شد. وى دائما در جهنم است. عذاب دردناك را مىچشد و از آن جدا نخواهد شد و از آب جوش جهنم سيراب ميگردد. در بعضى از اخبار روايت شده: يكى از ملائكه عالم بالا مشتاق ديدار پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله شد و از پروردگار خود اجازه نزول بزمين را گرفت تا آن حضرت را ديدار نمايد. آن ملك از آن روزى كه آفريده شده بود بسوى زمين نزول نكرده بود. موقعى كه تصميم گرفت نازل شود خداى سبحان به او وحى كرد: ايها الملك! بحضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله خبر بده: مردى از امت او كه نامش يزيد است فرزند پاك وى را كه پسر دخترش زهراء ميباشد خواهد كشت همان زهرائى كه نظير مريم دختر عمران است.
آن ملك ميگويد: من در حالى كه براى زيارت حضرت محمّد مسرور بودم بسوى زمين نازل شدم. بخدا گفتم: من چگونه اين خبر جان گداز را بحضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بگويم. در صورتى كه من خجل ميشوم. پيامبر تو را بوسيله خبر قتل دچار آه و ناله كنم. اى كاش بسوى زمين نازل نشده بودم.
راوى ميگويد: از بالاى سر آن ملك ندائى شد: مأموريت خود را انجام بده. آن ملك بحضور پيغمبر اكرم مشرف شد و بالهاى خود را گسترانيد و گفت:
يا رسول اللَّه! بدان كه من از پروردگار خود اجازه گرفتم و براى اشتياقى كه بزيارت تو داشتم بزمين نازل شدم. اى كاش پروردگار من بالهاى مرا شكسته بود و اين خبر را براى تو نمىآوردم. ولى بايد امر پروردگار من اجرا شود.
بدان يا محمّد مردى از امت تو كه نامش: يزيد است خدا در دنيا و آخرت بر لعن او بيفزايد جوجه تو را كه پاك و پاكيزه و پسر فاطمه طاهره است خواهد كشت. قاتل حسين جز اندكى از دنيا بهرهمند نخواهد شد و خدا بعلت بد رفتارى يزيد از او تقاص خواهد كرد. او دائما در جهنم خواهد بود.
پيامبر خدا بشدت گريان شد و فرمود: ايها الملك! آيا امتى كه فرزند من و جوجه دخترم را شهيد كند رستگار. خواهد شد!؟ گفت: نه يا محمّد، بلكه خداى توانا در دار دنيا قلوب آنان را دچار اختلاف خواهد كرد و در آخرت عذاب دردناكى خواهند داشت. هنگامى كه كعب الاحبار در زمان عمر بن خطاب اسلام آورد مردم راجع به فتنه و آشوبهاى آخر الزمان از وى جويا ميشدند. كعب آنان را از انواع و اقسام فتنه و آشوبهائى كه در عالم آينده ظاهر ميشد آگاه ميكرد. سپس ميگفت: بزرگترين فتنه و شديدترين مصيبتى كه تا ابد فراموششدنى نيست مصيبت امام حسين است. اين مصيبت همان است كه خداى عليم در قرآن مجيد ميفرمايد:
ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ «1» فتنه و فساد بكشته شدن هابيل فرزند حضرت آدم افتتاح شد و بشهيد شدن امام حسين خاتمه يافت. آيا نميدانيد كه روز شهيد شدن امام درهاى آسمان باز ميشوند. به آسمان اجازه گريه داده مىشود. آسمان خون گريه ميكند. هنگامى كه ديديد قرمزى در آسمان بلند شده است بدانيد كه آسمان براى امام حسين گريه ميكند.
به كعب گفته شد: پس چرا آسمان براى پيامبرانى كه از امام حسين افضل بودند گريه نكرد؟ گفت: واى بر شما! شهيد شدن امام حسين امر بزرگى است.
زيرا حسين پسر سيد المرسلين ميباشد. امام حسين علنا شهيد مىشود. با آن حضرت مبارزه و دشمنى خواهد شد. وصيت جدش در باره وى مراعات و محفوظ نخواهد شد. در صورتى كه حسين پارهاى از گوشت پيغمبر خدا است.
اين حسين در عرصه كربلا ذبح خواهد شد. قسم بحق آن خدائى كه جان كعب در دست قدرت او ميباشد زمرهاى از ملائكه آسمانهاى هفتگانه براى مصيبت امام حسين گريه خواهند كرد و گريه آنان براى حسين تا آخر دهر قطع نخواهد شد. آن بقعهاى كه امام حسين در آن شهيد مىشود بهترين بقعهها است.
هيچ پيغمبرى نيست مگر اينكه در آن بقعه يعنى كربلا ميرود و آن را زيارت ميكند و براى مصيبت امام حسين گريان مىشود. ملائكه و جن و انس همه روزه كربلا را زيارت مينمايند. وقتى شب جمعه فرا ميرسد تعداد نود (000، 90) هزار ملك در كربلا نازل و براى امام حسين گريان ميشوند و فضائل و مناقب حسين را ذكر ميكنند. امام حسين عليه السلام در آسمان به: حسين مذبوح يعنى ذبح شده و در زمين به: ابا عبد اللَّه مقتول و در درياها به: فرزند درخشنده مظلوم ناميده مىشود. در روز قتل حسين آفتاب و ماهتاب خواهند گرفت و تاريكى تا مدت سه روز براى مردم ادامه خواهد داشت. آسمان خون ميبارد. كوهها خراب و درياها دچار موج ميشوند.
اگر فرزندانى و طايفهاى از شيعيان حسين كه خون آن حضرت را مطالبه ميكنند باقى نمىماندند خدا آتشى از آسمان بر سر آنان ميريخت كه زمين و اهل آن را ميسوزانيد.
سپس كعب گفت: اى گروه! گويا: شما تعجب ميكنيد از داستان امام حسين.
در صورتى كه خداى تعالى هيچ چيزى را كه از اول دهر بوده و خواهد بود فرو- گذار نكرده مگر اينكه آن را براى حضرت موسى تفسير و معلوم نموده است. و هيچ خلقى آفريده نشده مگر اينكه در عالم ذر بحضرت آدم عليه السلام عرضه شده است.
اين امت مرحومه بحضرت آدم عرضه شد. آن بزرگوار به اين امت و اختلافات و حرصى كه بر سر دنياى بىارزش دارند نظر كرد و گفت: پروردگارا! چرا اين امت پاكيزه كه بهترين امم ميباشد اين همه دچار بلاء مىشود؟ خطاب آمد:
يا آدم! قلوب ايشان مختلف است. بزودى نظير قابيل كه هابيل را كشت فسادى در زمين ايجاد ميكنند. اين امت پسر حبيب من حضرت محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله را خواهند
زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، ص: 294
كشت.
سپس قتلگاه و محل سقوط و حمله امت جد حسين بر آن حضرت براى حضرت آدم مجسم و مشاهده شد. وقتى حضرت آدم به آنان نظر كرد و ديد صورت ايشان سياه است گفت: پروردگارا! از اين گروه كه پسر پيامبر گرامى تو را ميكشند انتقام بگير! نيز در همان كتاب از سعيد بن مسيب نقل ميكند كه گفت: هنگامى كه امام حسين شهيد شد و مردم در سال آينده براى اعمال حج رفتند. من بحضور حضرت على بن الحسين عليهما السلام مشرف شدم و به آن بزرگوار گفتم: اى مولاى من! موسم حج نزديك شده. شما چه دستورى بمن ميدهى؟ امام سجاد فرمود: برو حج بجاى بياور.
من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در آن حينى كه مشغول طواف كعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم كه دستهايش قطع و صورتش نظير شب تار بود. وى به پردههاى كعبه آويزان شده بود و ميگفت:
اى خدائى كه پروردگار كعبهاى مرا بيامرز، گر چه ميدانم مرا نمىآمرزى، و لو اينكه ساكنين آسمانها و زمين تو و آنچه را كه آفريدهاى براى من شفاعت نمايند، زيرا جرم من خيلى بزرگ است.
سعيد بن مسيب ميگويد: من و عموم مردم دست از طواف برداشتيم و در اطراف آن مرد اجتماع كرديم و باو گفتيم: واى بر تو! اگر تو ابليس ميبودى جا نداشت كه از رحمت خدا مأيوس شوى. تو كيستى و گناه تو چيست؟ و گريان شد و گفت: اى گروه! من خود را با اين گناه و جنايتى كه انجام دادهام بهتر مىشناسم. ما گفتيم: گناه خود را براى ما بگو.
گفت: در آن موقع كه امام حسين از مدينه خارج و متوجه عراق شد من ساربان آن حضرت بودم. وقتى امام حسين براى وضو گرفتن ميرفت شلوار خود را نزد من ميگذاشت. من بند شلوار آن حضرت را ديدم به قدرى ميدرخشيد كه چشمها را خيره ميكرد. من اين تمنا را داشتم كه آن بند شلوار از من باشد. تا اينكه وارد كربلا شديم و آن حضرت شهيد شد و آن بند شلوار با آن بزرگوار بود. من خود را در مكانى پنهان نمودم. وقتى شب فرا رسيد و از مخفيگاه خود خارج شدم و در آن صحنه نورى را بدون ظلمت و روزى را بدون شب ديدم و جسد كشتگان روى زمين افتاده بود. من بعلت آن شقاوت و خباثتى كه داشتم بياد آن بند شلوار آمدم و با خويشتن گفتم: بخدا قسم من بدنبال امام حسين ميروم، شايد آن بند شلوار در شلوار او باشد و من آن را غارت كنم.
من همچنان بصورت كشتگان نگاه ميكردم تا اينكه با جسد حسين عليه السلام مصادف شدم و ديدم از ناحيه صورت بروى زمين افتاده است. ولى جسد مقدسش سر ندارد. نور آن حضرت ميدرخشيد و بدنش غرقه بخون بود. بادها ببدن مباركش ميوزيد با خويشتن گفتم: بخدا قسم اين حسين است. وقتى بشلوار آن حضرت نگاه كردم ديدم همان طور است كه ديده بودم. نزديك آن بزرگوار رفتم و دست بردم تا آن بند شلوار را غارت نمايم. ولى ديدم آن حضرت چندين گروه بآن زده است.
من همچنان فعاليت ميكردم تا يك گره از آنها را باز كردم.
ناگاه ديدم آن بزرگوار دست راست خود را آورد و به نحوى آن بند شلوار را گرفت كه من نتوانستم دست مقدسش را رد كنم و بند شلوار را برگيرم و به آن دست يابم. نفس ملعون من مرا وادار نمود تا چيزى بدست آورم و دستهاى حسين را بوسيله آن قطع نمايم. لذا شمشير شكستهاى را كه بنظرم آمد برداشتم و دست راست مقدس آن حضرت را بوسيله آن از بند جدا كردم.
سپس دست آن مظلوم را از بند شلوار دور نمودم و دست خود را بردم تا گره بند شلوار را باز كنم. ولى ديدم آن حضرت دست چپ خود را دراز كرد و آن را گرفت، چون من نتوانستم آن بند شلوار را غارت كنم لذا آن شمشير شكسته را برداشتم و دست مبارك او را بريدم و از آن بند شلوار جدا نمودم. دست خود را دراز كردم كه آن را برگيرم. ناگاه ديدم زمين دچار لرزه شد و آسمان باهتزاز آمد ناگاه شور و شين و گريه و صدائى بگوشم خورد كه ميگفت:
وا ابناه! وا مقتولاه! وا ذبيحاه! وا حسيناه! وا غريباه! يا بنى قتلوك و ما عرفوك، و من شرب الماء منعوك
وقتى من با اين منظره مواجه شدم بىهوش شدم و خود را در ميان كشتگان انداختم. پس از اين جريان سه نفر مرد و يك زن را ديدم كه خلائق در اطراف آنان ايستاده بودند و زمين از صورتهاى مردم و بالهاى ملائكه پر شده بود. ناگاه شنيدم يكى از ايشان ميگفت: اى پسرم، اى حسين: جد، پدر، برادر و مادرت بفداى تو باد ناگاه ديدم امام حسين در حالى كه سرش ببدن مباركش پيوسته بود نشست و فرمود:
لبيك يا جداه يا رسول اللَّه، و يا ابتاه يا امير المؤمنين، و يا اماه يا فاطمة الزهراء، و يا اخاه المقتول بالسم، عليكم منى السلام.
سپس امام حسين عليه السلام گريان شد و فرمود:
يا جداه قتلوا و اللَّه رجالنا، يا جداه سلبوا و اللَّه نسائنا، يا جداه نهبوا و اللَّه رحالنا، يا جداه ذبحوا و اللَّه اطفالنا.
يا جدا بخدا قسم بر تو ناگوار است كه حال ما را به اين نحو بنگرى و اين عملى را كه كفار انجام دادند مشاهده نمائى. ناگاه ديدم آنان در اطراف امام حسين نشسته و براى مصيبت آن حضرت گريه ميكردند حضرت زهراى اطهر ميفرمود: يا ابتاه، يا رسول اللَّه آيا نمىبينى امت تو با فرزندان من چه عملى انجام دادهاند؟ آيا بمن اجازه ميدهى من از خون محاسن حسينم بگيرم و پيشانى خود را بوسيله آن خضاب نمايم؟ و خدا را در حالى ملاقات نمايم كه با خون فرزندم خضاب كرده باشم؟
پيغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: تو از خون حسين بگير، ما نيز خواهيم گرفت.
من ايشان را ديدم كه از خون محاسن امام حسين عليه السلام ميگرفتند و حضرت زهراى اطهر آن خون را به پيشانى خود ميمالد. پيامبر خدا و حضرت امير و امام حسن عليهم السلام خون رنگين حسين را بگلو و سينه و دستهاى خود تا آرنج خود ميماليدند. شنيدم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ميفرمود: فداى تو گردم اى حسين بخدا قسم خيلى براى من ناگوار است ترا: با سر بريده، دو جبين تو غرقه بخون، گلوى تو خون آلود، بقفا افتادهاى، رمل و ريگ بدن ترا پوشاندهاند، تو مقتولشدهاى و دو كف دست تو را مقطوع بنگرم. اى پسر عزيز چه كسى دست راست و چپ تو را بريده است؟
امام حسين فرمود: يا جدا يك ساربان از مدينه همراه من بود. وقتى من شلوار خود را براى وضو گرفتن در مكانى مىنهادم او مشاهده ميكرد و اين تمنا را داشت كه بند شلوار من از او باشد. چيزى مانع من نبود كه آن بند شلوار را بوى عطا كنم جز اينكه ميدانستم او اين جنايت را خواهد كرد.
هنگامى كه من شهيد شدم وى خارج شد و مرا در ميان كشتگان جستجو نمود. تا اينكه بدن بىسر مرا يافت. وقتى شلوار مرا مورد بررسى قرار داد آن بند شلوار را ديد. من گرههاى زيادى بآن زده بودم. وقتى يكى از آن گرهها را با دست خود باز كرد من دست راست خود را دراز كردم و روى بند شلوار نهادم.
وى در ميدان جنگ بجستجوى حربه پرداخت، تا اينكه شمشير شكستهاى يافت و دست راست مرا قطع نمود. سپس يك گره ديگر را باز كرد و من دست چپ خود را روى آن بند شلوار نهادم كه آن را باز نكند و عورت مرا كشف ننمايد.
او دست چپ مرا بريد. موقعى كه تصميم گرفت: بند شلوار را باز كند ترا احساس نمود و خود را در ميان كشتگان انداخت.
هنگامى كه پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سخن امام حسين را شنيد پس از اينكه بشدت گريان شد در ميان كشتگان بسوى من آمد و نزد من ايستاد سپس بمن فرمود: اى ساربان مرا با تو چه كار!؟ تو آن دو دستى را قطع كردى كه جبرئيل و عموم ملائكه يك مدت طولانى آنها را مىبوسيدند و اهل آسمانها و زمينها آنها را باعث خير و بركت ميدانستند. آيا براى تو كافى نبود كه اين ملعونها اين ذلت و خوارى را دچار حسين كردند زنان پردهنشين ويرا خارج نمودند. اى ساربان خدا روى ترا در دنيا و آخرت سياه كند! دست و پاهاى ترا قطع نمايد و تو را در رديف آن گروهى قرار دهد كه خون ما را ريختند و در مقابل خدا جرات پيدا كردند.
هنوز نفرين آن حضرت تمام نشده بود كه دستهاى من شل شدند و اين طور احساس نمودم كه صورت من نظير شب تاريك سياه شده است و به اين حالت باقى ماندهام. من نزد اين كعبه آمدهام كه شفيع من شود، در صورتى كه ميدانم خدا هرگز مرا نخواهد آمرزيد!! راوى ميگويد: احدى در مكه باقى نبود مگر اينكه جنايت اين مرد را شنيد و بوسيله لعنت كردن او بخدا تقرب جست. هر يك از آن مردم به او ميگفتند: اى لعين! همين جنايتى كه انجام دادى براى تو كافى خواهد بود.
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ. نيز ميگويد: از مرد آهنگر كوفى حكايت شده كه گفت: موقعى كه لشكر (ابن زياد) از كوفه براى جنگ با امام حسين خارج شدند من آن آهنهائى را كه داشتم جمع كردم و ابزار كار را برداشتم و با آنان حركت نمودم. هنگامى كه آنان بمقصد رسيدند و طناب خيمهها را بستند من نيز براى خود خيمهاى بر سر پا كردم و ميخهاى آهنى براى نصب خيمهها و راه و جايگاه براى اسبها و نوك نيزهها ساختم. هر گاه نوك نيزه يا شمشير يا خنجر كج ميشد من آنها را اصلاح ميكردم.
رزق و روزى من بدين لحاظ فراوان شد و نام من در ميان آنان شيوع پيدا كرد، تا اينكه امام حسين با لشكر خود آمد و ما بسوى كربلا حركت نموديم و در كنار علقمه خيمه زديم و قتال در بين آنان شروع شد. آب را بروى حسين بستند و آن حضرت را با ياران و فرزندانش شهيد نمودند. مدت توقف و حركت ما نوزده روز بود. من در حالى كه غنى بودم بسوى منزل خود مراجعت كردم و اسيران با ما بودند. وقتى اسيران به ابن زياد عرضه شدند او دستور داد تا آنان را براى يزيد بجانب شام بفرستند. چند صباحى بيش نبود كه من در منزل خود بودم. يك شب در ميان رختخواب خود خوابيده بودم. ناگاه در عالم خواب ديدم كه گويا: قيامت بر پا شده و مردم نظير ملخ كه راهنماى خود را از دست داده روى زمين موج ميزدند و زبان عموم آنان از شدت تشنگى روى سينههاشان قرار گرفته است. من اين طور مىپنداشتم كه: تشنگى هيچ كدام از ايشان از من شديدتر نبود. زيرا گوش و چشم من از شدت تشنگى از كار افتاده بودند. اضافه بر آن تشنگى مغز من از حرارت آفتاب ميجوشيد.
زمين نظير قيرى ميجوشيد كه آتش زير آن روشن كرده باشند. من اين طور خيال ميكردم كه مچ پاهايم كنده شده است. بخداى بزرگ قسم اگر من مخيّر ميشدم بين تشنگى خود و بريدن گوشت خويشتن كه خون از آن جارى شود و من آن خون را بجاى آب بياشامم آشاميدن خون خود را از تشنگى كه داشتم بهتر ميدانستم.
در آن حينى كه ما دچار عذاب دردناك و بلاء عمومى بوديم ناگاه من مردى را ديدم كه نور صورتش صحراى محشر را فرا گرفته بود و عالم وجود براى مسرورى او مسرور بود. وى سوار اسبى بود و پير مردى بنظر ميرسيد. هزارها پيامبر، وصى، صدّيق، شهيد و افراد نيكوكار در اطرافش گرد آمده بودند. او نظير باد يا گردش فلك عبور نمود. ساعتى گذشت كه ديدم سوارى كه بر اسب پيشانى سفيد سوار بود و صورتى نظير ماه داشت آمد.
هزارها نفر زير فرمان او بودند كه اگر او دستورى ميداد آنان اجرا ميكردند و اگر زجر ميداد ايشان ميپذيرفتند. بدنها از التفات او مىلرزيدند و گردنها از خطر او دچار رعشه ميشدند. من بر شخص اول تأسف خوردم كه چرا راجع به خوف خود از او سؤال نكردم. ناگاه ديدم او بر سر ركاب خود برخاست و به اصحاب خود اشاره كرد.
شنيدم ميگفت: وى را بگيريد. يك وقت ديدم يكى از آنان با قهر بازوى مرا با آهنى كه از آتش خارج شده بود گرفت.
مرا نزد آن بزرگوار برد. من اين طور خيال ميكردم كه شانه راستم كنده شد. من از وى تقاضاى تخفيف عذاب نمودم، ولى او مرا عذاب سنگينترى ميداد.
به وى گفتم: تو را بحق آن كسى قسم ميدهم كه تو را بر من مأمور كرده است تو كيستى؟ گفت: من يكى از ملائكه خداى جبار ميباشم گفتم: اين شخص كيست؟
گفت: على بن ابى طالب ميباشد. گفتم: آن شخص كه قبل از على بود كيست؟ گفت:
حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله بود. گفتم: آن افرادى كه در اطرافش بودند؟ گفت: پيامبران، صدّيقين، شهيدان، نيكوكاران و مؤمنين.
گفتم: من چه عملى انجام دادهام كه او تو را بر من مأمور كرده است؟ گفت:
اختيار در دست او ميباشد. حال تو نظير حال اين گروه است وقتى كاملا نظر كردم ديدم آن گروه عبارت بودند از: عمر بن سعد كه امير لشكر بود و گروه ديگرى كه من آنان را نمىشناختم، ناگاه ديدم زنجير آهنين بگردن او بود و آتش از چشم و گوش او خارج ميشد، من يقين كردم كه هلاك خواهم شد، ما بقى آن گروه نيز دچار غل و زنجير بودند، بعضى از ايشان گرفتار قيد بودند. بازوى برخى را نظير من بقهر گرفته بودند.
در آن حينى كه ما حركت ميكرديم ديدم همان حضرت محمّدى كه آن ملك توصيف ميكرد بر فراز صندلى بلند پايهاى كه ميدرخشيد و من گمان ميكردم از لؤلؤ بود نشسته بود و دو مرد پير و آبرومند طرف راست آن حضرت بودند. من از آن ملك جويا شدم: اينان كيانند؟ گفت ايشان حضرت نوح و ابراهيم عليهما السلام ميباشند. ناگاه شنيدم پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ميفرمود: يا على چه كار كردى؟ على فرمود:
احدى از كشندگان حسين را واگذار ننمودم مگر اينكه او را آوردهام. من حمد خداى را بجاى آوردم كه از قاتلين امام حسين نبودم و عقلم بسوى من بازگشت نمود.
ناگاه شنيدم پيامبر اكرم ميفرمود: كشندگان حسين را جلو بياوريد.
وقتى آنان را نزد آن حضرت آوردند پيغمبر خدا از ايشان استنطاق ميكرد و گريان ميشد. عموم افرادى كه در محشر بودند براى گريه آن حضرت گريان ميشدند.
زيرا حضرت رسول به مردى ميفرمود: تو در كربلا با فرزندم حسين چه عملى انجام دادى؟ او ميگفت: يا رسول اللَّه من آب را بروى حسين بستم. ديگرى ميگفت:
من حسين را كشتم. شخص ثالثى ميگفت: من سينه حسين را باسم اسبم پايمال نمودم.
شخص رابعى ميگفت: من فرزند بيمار حسين را ميزدم. ناگاه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرياد زد و فرمود:
وا ولداه! وا قلة ناصراه! وا حسيناه! وا علياه!
اى اهل بيت من! آيا جا داشت بعد از من با شما اين چنين رفتار كنند!؟
اى پدرم حضرت آدم و اى برادرم نوح نگاه كنيد: بعد از من با ذريه من چگونه رفتار كردهاند! آنان همه بقدرى گريه كردند كه اهل محشر مضطرب شدند.
سپس پيغمبر اعظم اسلام دستور داد تا شعله آتش هر كدام را پس از ديگرى ربود.
ناگاه ديدم مردى را آوردند و پيامبر خدا او را نيز استنطاق كرد. وى گفت:
من عملى بر عليه حسين انجام ندادهام. رسول اكرم. فرمود: آيا تو نجار نبودى!؟
گفت: اى آقاى من راست گفتى، ولى من فقط ستون خيمه حصين (بضم حاء و فتح صاد) ابن نمير را كه بوسيله باد شديدى شكسته بود وصل كردم پيغمبر اعظم صلّى اللَّه عليه و آله پس از اينكه گريان شد فرمود: تو بر عليه حسين من سياهى لشكر بودى. او را بدوزخ ببريد. سپس فرياد زدند و گفتند: فرمانفرمائى جز براى خدا و رسول و وصى او نخواهد بود.
آن آهنگر ميگويد: من بهلاكت خويشتن يقين پيدا كردم. پيامبر خدا دستور داد تا مرا بحضور آن حضرت بردند. آن بزرگوار پس از پرسشهائى كه كرد و من جواب گفتم. رسول خدا دستور داد تا مرا بدوزخ ببرند هنوز مرا بسوى جهنم نكشيده بودند كه از خواب بيدار شدم و اين جريان را براى هر كسى كه او را ديدم نقل كردم.
زبان او خشك و نصف آن مرده بود. هر كسى وى را دوست داشت از او بيزارى جست. او در حال فقر و تنگدستى مرد. خدايش نيامرزد. وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.
16- در كتاب: امالى شيخ (همان جريان شتر و زعفران را نقل ميكند كه در ضمن روايت دوازدهم همين بخش ترجمه شد) 17- نيز در همان كتاب از ابن عطيه نقل ميكند كه گفت: در زمان خالد در بين راه از نزد مردى عبور ميكرديم كه نشسته و جسدش سفيد و صورتش سياه بود. مردم ميگفتند: اين شخص به امام حسين عليه السلام خروج كرده است.
مترجم گويد: و للَّه الحمد كه ترجمه بخش (46) اين كتاب در ارض اقدس و جوار حضرت رضوى عليه و على آبائه المعصومين و اولاده منتجبين آلاف التحية و الثناء پايان يافت.
زندگانى حضرت امام حسين عليه السلام، ص: 275 تا 302



